تبليغاتX
زندگی

برنيامد ازتمناي لبت كامم هنوز
براميد جام لعلت دردي اشامم هنوز

اي كه گفتي سرخي لعل لبت ازبهر چيست
خون دل چون ميخورم من خون اشامم هنوز

روزاول رفت دينم درسرزلفين تو
تاچه خواهد شد درين سودا سرانجامم هنوز

صدفرشته درنمازم ايه ي تصديق بود
باحضورتو نميدانم سرانجامم هنوز

ساقيا يك جرعه ده زان آب اتشگون كه من
درميان پختگان عشق او خامم هنوز

چشم تو دارد مدام درساغردل اتشي
ديگ دل تاكي بجوشد پخته ي خامم هنوز ؟

ازخطا گفتم شبي زلف ترا مشك ختن
ميزند هرلحظه تيغي موبراندامم هنوز

اي كه برمشك ختن طعنه زده بوي تنت
هم دماغم بوي تو دارد هم اندامم هنوز

پرتو روي تو تا درخلوتم ديد افتاب
ميرود چون سايه هردم بردربامم هنوز

چون شعاع عمرمن دردايره ي صبرتو نيست
خودببين من آفتاب برلب بامم هنوز

نام من رفتست روزي برلب جانان به سهو
اهل دل رابوي جان ميايد ازنامم هنوز

اي كه دراحساس من هردم ثنايت جاري است
نام تو ......باشد من كه بي نامم هنوز

درازل دادست مارا ساقي لعل لبت
جرعه ي جامي كه من مدهوش ان جاممم هنوز

من نه گندم خورده ام نه سيب آن باغ بهشت
خوشه اي دارم زمهرت اه چه بي جامم هنوز

اي كه گفتي جان بده تاباشدت آرام جان
جان بيغمايش سپردم نيست آرامم هنوز

اي كه ارام مرا بردي به شهر ناكجا
كي تو ميايي عزيزم نيست آرامم هنوز

درقلم آورد حافظ قصه ي لعل لبش
آب حيوان ميرود هردم زاقلامم هنوز

جوهرجانم بخكشيداز فراق ودوريت
اشك وخون ميايد اخرهم زاقلامم هنوز
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 13:1  توسط باران.م  | 

تو بیا تا دلم نکرده پرواز

گل گلدون من شکسته در باد تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه آسمون شده رنگین کمون من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر گل تو نگذره من می رم گم می شم تو جنگل خواب
گل گلدون من، ماه ایوون من از تو تنها شدم، چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه، دلم یه مرداب
آسمون آبی می شه اما گل خورشید رو شاخه های بید دلش می گیره
دره مهتابی می شه اما گل مهتاب از برکه های آب بالا نمی ره
تو که دست تکون می دی به ستاره جون می دی می شکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد دو ستاره کم میاد می سوزه شقایق از داغ
گل گلدون من، ماه ایوون من از تو تنها شدم، چو ماهی از آب
گل هر آرزو، رفته از رنگ و بو من شدم رودخونه، دلم یه مرداب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 13:0  توسط باران.م  | 

 

شما مي توانيد هر روز يك صفت را براي اعتماد به نفس در خود پرورش دهيد

روز اول : باور كنيد كه موجودي بي نظير در عالم هستيد .
روز دوم : ديگران را همينطوري كه هستند بپذيريد .
روز سوم : به هنر و استعداد ديگران حسادت نورزيد .
روز چهارم : هيچگاه خشمگين نشويد و همواره خونسردي خود را حفظ كنيد .
روز پنجم : به ديگران احترام بگذاريد .
روز ششم : با انسانهاي ژرف انديش معاشرت كنيد و از انسانهاي عيب جو و بدبين دوري كنيد .
روز هفتم : ديگران را دوست بداريد .

هفته دوم
روز اول : دست ديگران را براي ياري و كمك بفشاريد .
روز دوم : ديگران را ببخشيد .
روز سوم : انتظارات خود را از ديگران كاهش دهيد .
روز چهارم : ديگران را مورد انتقاد و سرزنش قرار ندهيد .
روز پنجم : خود را سرزنش نكنيد .
روز ششم : انتظارات منفي و غيرمنطقي را از ذهن خود بيرون كنيد .
روز هفتم : خود را جدي بگيريد .

هفته سوم
روز اول : ديگران را بخشي از وجود خود ببينيد .
روز دوم : خطاها و لغزشهاي خود را جدي نگيريد .
روز سوم : تصور ذهني خود را از ديگران اصلاح كنيد .
روز چهارم : ارزشهاي نيك را در خود تقويت كنيد .
روز پنجم : احساس رضايتمندي و خشنودي از خود را افزايش دهيد .
روز ششم : از تكنيك هاي تنفس عميق و تغذيه سالم استفاده كنيد .
روز هفتم : تبسم و خوش خلقي را تمرين كنيم .

هفته چهارم
روز اول : مسوليت كارهاي خود را بپذيريد .
روز دوم : سعي كنيد خطاها و لغزشهاي خود را كاهش دهيد .
روز سوم : مشكلات را آسان بگيريد و از ديگران براي رفع آنها ياري بخواهيد .
روز چهارم : به مسائل اطراف خود با نگرش مثبت برخورد كنيد .
روز پنجم : در صدد توجيه خود نباشيد .
روز ششم : براي شاديهاي خود پيش فرض و شرايط مشخص نكنيد .
روز هفتم : به واقعيات درون خود تمركز دهيد .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 12:58  توسط باران.م  | 

"دلگرمي"
هفته ها طول كشيد تا توانستم تو را دوست داشته باشم
روزها صرف شد تا عشق تو را باور كنم
و پس از آن ماه ها طول كشيد تا توانستم به تو دلگرم شوم
اما افسوس كه دلگرم شدن هفته ها زمان مي خواهد و براي دلسرد شدن فقط لحظه اي كفايت مي كند
و تو چه آسان آنهمه حرارت را به كوهي از يخ تبديل كردي
قلب ظاهراً سرخت چقدر سرد بود اي دوست قديمي.
************************************************************************************
"گل سرخ"
گل سرخ من!
چيدمت و ترسيدم ، مي بويمت و مي ترسم.
عقربه ها چه بي رحمانه به دنبال هم مي دوند و من سخت بيمناك مي شوم كه پژمرده شوي .
اگر عقربه ها جلو نمي رفتند هيچ گل سرخي پژمرده نميشد و هيچ عشقي به پايان راه نمي رسيد .
از امروز ديگر ساعت ها را نگاه نخواهم كرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 9:37  توسط باران.م  | 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
عاشقانه ای برای تو ...!
 
از کوچه ها
می گذرم
بی آنکه
برای کسی بتوان
دردی را بازگو کرد
- که عشق
با همه عظمتش
حنجره ام را
می خواهد
بدرد.
وگاه فریادی می شود
هم از آنگونه
که از رگهای دست چپ من
تا قلبم
که مرا با خود دارد.
... و عشق این نیلی قشنگ -
که با گذر من در کوچه ها
زمان را
در جاده های بی نهایت نیلی می کند.
***
 
دوباره دقیقه ها رو کند و آهسته می بینم
دوباره چشم خدا رو رو خودم بسته می بینم
تا دلم آروم نگیره سر به کوچه ها می زارم
رو به آدما می خندم تو سیاهیا می بارم
توی یک جاده برفی پی انتها می گردم
توی این رویای آبی هنوزم اسیر دردم
آخه دنیا تو چشام رنگشو باخته
آخه یک جنس غریبه آسمون منو ساخته
بُرده رنگ انتظار رو بارون چشمای خستم
انگار آهنگی نداره بی تو این قلب شکستم
عشق من جنس هوس نیست رنگ خاطرات تلخه
قصه های پر غباری که که روشون چشمام رو بستم
***
 
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است
مرا فتاده دل از کف تو را چه افتادست؟
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من باد است
برو فسانه مخوان وفسون مدم حافظ
کزین فسانه وافسون مرا بسی یاد است
 
 
 خدای من
 
امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بکوی میکده گریان و سر افکنده روم
 چرا که شرم همی آ یدم زحاصل خویش
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:59  توسط باران.م  | 

چگونه آينده اي درخشان داشته باشيم ؟

بدانيم كه زندگي هميشه عادلانه با ما برخورد نمي كند. آنچه مجبور به قبولش هستيم ، بپذيريم و مواردي را كه قادر به تغييرشان هستيم تغيير دهيم.
قبل از انجام هر كاري درباره آن خوب فكر كنيم. يك لحظه بي دقتي سال ها پشيماني و اندوه را به همراه مي آورد.
در جست و جوي زيبائي موجود در زندگي ، طبيعت و مردم باشيم.
سپاسگزار دارائي هاي مادي خود ، مردم و لحظاتي كه سپري مي شوند ، باشيم.
تمام سعي و تلاش خود را براي بوجود آوردن سرگرمي هاي مفيد به كار گيريم. اين راه بهترين روش براي بوجود آوردن رشته هاي محبت بين ديگران و خودمان است و خاطرات زيبائي را ترسيم مي نمايد.
زماني را به خود اختصاص دهيم و كاري را انجام دهيم كه از آن لذت مي بريم و هيچ گونه احساس گناهي از انجام دادن آن نداشته باشيم.
7- ديگران را بدون قضاوت كردن درباره شان بپذيريم و بدانيم هر فرد با ديگري متفاوت است.
8- ديگران را ببخشيم ، زيرا دلخور بودن از ديگران بيشتر خود ما را مي آزارد.
9- ذهن خودمان را براي ديده هاي جديد آماده كنيم و از سعي و تلاش نترسيم.
10- در ذهن خود برنامه هايي را تصور كنيم و به سوي چيزي كه مي خواهيم ،

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:13  توسط باران.م  | 

باران

در زير باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…
چشمم را به ابرهاي سرگردان دوخته بودم…انتظار مي کشيدم…انتظار قطره اي
عاشق از باران که از آسمان بيايد و بر چشمانم بنشيند… تا شايد چشمانم عاشق آن
قطره شود…
باران مي باريد آسمان مي ناليد، ابرها بي قرار بودند…صداي رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خيس خيس شده بودم ، مثل پرنده اي در زير باران…!دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شايد خودم قطره عاشق را ميان اين همه قطره پيدا کنم… مي دانستم قطره هايي که از آسمان مي ريزد اشکهاي آسمان است… اشکهايي که هر قطره از آن خاطره اي بيش نبود
در روياهايم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در ميان ابرها، در ميان قطره ها! چطور مي شود از ميان اين همه قطره باران ، قطره عاشق را پيدا کرد؟! قطره هايي که هر وقت به زمين ميريخت يا به دريا مي رفت!، يا به رودخانه! ، يا به صحرا مي رفت و به زمين فرو مي رفت و يا بر روي گل مي نشست!… من به دنبال قطره اي بودم که بر روي چشمانم بنشيند نه قطره اي که عاشق دريا يا گل شود…و يا اينکه ناپديد شود!… من قطره عاشق را مي خواستم که يک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغايي بود!… انتظار به سر رسيد ، قطره عاشق به چشمانم نرسيد!… باران کم کم داشت رد خود را گم مي کرد…و آسمان داشت آرام ميگرفت! دلم نمي خواست آسمان آرام بگيرد اما…! من نا اميد نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشيدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها مي ديدم… قطره اي که آرزو داشتم به
چشمانم بنشيند… آرزو داشتم بيايد و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوي چشمانم مي آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعي داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشينداما آن قطره عشق با طوفان جنگيد ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگي…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمين مي ريخت چشمان من هم شروع به اشک ريختن کرد… اشکهايم با آن قطره يکي شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره اي که باران عشقم به من هديه داد…

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 9:11  توسط باران.م  | 

ديشب كنار پنجره به ياد تو ستاره بارون شدم
دوباره توي هواي كوچه به خاطرت خيس از نم بارون شدم
ديشب دوباره چشام هواي چشماتو كرد
ديشب دوباره دلم دلتنگيه دستاتو كرد
ديشب دوباره درو به خاطرت نبستم
ديشب دوباره دلو براي تو شكستم
ديشب كه دفتر عشقو ورق مي زدم
دوباره اسمتو تو گوشه گوشه اون نوشتم
ديشب ديدم ديگه داره دلم برات تنگ ميشه
فاصلمون خيلي وقته كه داره پررنگ ميشه
اگه دوباره نخواي بياي كنارم
نمي دونم بدون تو تا كي طاقت ميارم
اگه باور كني كه دستام بدون تو سرد و زمستونيه
اگه باور كني كه چشام تو حسرتت ابريو بارونيه
شايد باور كني كه دلم هنوز پيش دلت زندونيه
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 8:42  توسط باران.م  |