|
|
|
|
|
"روزهاي باراني " در يك روز باراني با تو آشنا شدم رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چه قدر خوش بوديم ، خيس شديم ! و هنوز باران مي باريد كه از هم جدا شديم تو به سويي رفتي و من به ديگر سو ، خيس شديم ! و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه كنم زير باران كدام خاطره را نگه دارم و كدام را بشويم ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:21 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
"روزهاي باراني " در يك روز باراني با تو آشنا شدم رفتيم ، گفتيم ، خنديديم ، چه قدر خوش بوديم ، خيس شديم ! و هنوز باران مي باريد كه از هم جدا شديم تو به سويي رفتي و من به ديگر سو ، خيس شديم ! و حالا وقتي باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه كنم زير باران كدام خاطره را نگه دارم و كدام را بشويم ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:21 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست Life is God's gift to you. The way you live your life is your gift to God. زندگی هدیه خداست به تو. طرز زندگی کردن تو، هدیه ی توست به خدا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:36 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست Life is God's gift to you. The way you live your life is your gift to God. زندگی هدیه خداست به تو. طرز زندگی کردن تو، هدیه ی توست به خدا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:36 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست Life is God's gift to you. The way you live your life is your gift to God. زندگی هدیه خداست به تو. طرز زندگی کردن تو، هدیه ی توست به خدا |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:35 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
رهايي
رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت, نمايان ميشوند رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد,چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر . رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود, همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي. رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري. رهايي چنان شاداب است كه بسان كودكي در مرغزاري وحشي. رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد. رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني. رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند. رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي. رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني. رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي. رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني. رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد. رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي. رهايي چنان بلاست! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست. رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست. رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست. رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست. رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي, حسرت سيراب شدن باقيست. رهايي چنان فقير است كه جز روحي, نمانده هيچ باقي! رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني. رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت. رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده. رهايي چنان سهيم است كه تمام كائنات را از آن خود مي داني. رهايي چنان غايب است كه با او نيز تنها خواهي بود. رهايي چنان عاشق است كه هستي را در تماميت خود دوست مي داري |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:47 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
.استاد می گوید: اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که از زندگی آموختید، گریستن بود، چون گریستن بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید، ونشان دادن احساساتتان شرم آور نیست فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید، سر و صدا کنید.چون کودکان این گونه می گریند، و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند.چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند .کودکان خیلی سریع دست از گریه می کشند .و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کودکان بگریید |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:42 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتنت
رفتنت را ديدم
تو به من خنديدي آتش برق نگاهت دل من آتش زد و مرا در پس يک بغض غريب در ميان برهوتي تاريک پشت يک خاطره سرد و تهي با دلي سنگ رهايم کردي و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من رفتنت را ديدم تا به آنجا که نگاهم سو داشت و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي باورم نيست که ديگر رفتي اشک من بدرقه راهت باد خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته از ماه مي پرسم عاشقي يه قفسه يا نفسه انگار که اين چشماي خيس هر چي ديده ديگه بسه وقتي که گريه مي کنم سرم رو شونه ي شبه ستاره ها رو ميشمرم نگام توخونه ي شبه مي خوام که باد از تو بگه که از همه دنيا سري بياي و مثل آرزو بموني از پيشم نري تو رو بهونه مي کنم ترانه هام جون بگيره رگاي خشک زندگيم با عشق تو خون بگيره خيلي دلم تنگه ولي نبودنت حقيقته آخه آرزوي دل داشتن يک دقيقته |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:35 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
شبی شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت میان گریه هایش گفت آری به دل گفتم که یارم مهربان است که اینگونه سراغ دلربان است دلم آوازه دادش ناگهانی رخش با من دلش با دیگران است درخت غم در وجودم کرده ریشه به درگاه خدا نالم همیشه جوانان قدر یکدیگر بدانید اجل سنگ است و آدم مثل شیشه |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:32 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا؟
مگر نبايد مي گفتم
اگر خواستي بباري تلنگري به اين پنجره بزن مي خواهم تو بباري و من خيسِ ملكوت شوم اين روياي شاعرانه نيست تو گريه مي كني و فرشته ها ستاره جمع مي كنند ومي پاشند به آسمان تو رو مي كني به اين افتاده كه بر خيز عاشق باش حضرت عشق مرا شاعر مي نامد چرا؟ مگر نبايد مي گفتم هر وقت خواستي بيايي بگو قلم بردارم تا سوگندت فراموش نشود .. قانون تو تنهايي من است
و تنهايي من قانون عشق و عشق ارمغان دلدادگيست و اين سرنوشت سادگيست ! * * * چه قانون عجيبي چه ارمغان نجيبي و چه سرنوشت تلخ و غريبي كه هر بار ستاره هاي زندگي ات را با دستهاي خود راهي آسمان پر ستاره’ اميد كني و خود در تنهايي و سكوت با چشمهايي خيس از غرور پيوند ستاره ها را به نظاره بنشيني و خموش و بي صدا به شادي ستاره هاي از تو گشته جدا دل خوش كني و باز هم تو بماني و تنهايي و دوري و باز هم تو بماني و يك عمر صبوري .......! تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو،تاما،سخن عشق همان است که رفت که در این وصف زبان دگری،گویا نیست بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما غزل توست که در قولی از آن،اما نیست تو چه رازی که به هر شیوه تورامیجویم تازه می یابم و،بازت اثری پیدا نیست شب که آرام تر از پلک ،تورا میبندم در دلم طاقت دیدار تو، تا فردا نیست این که پیوست به هر رود که دریا باشد از تو گر موج نگیرد،به خدا دریا نیست من نه آنم که بتوصیف خطا بنشینم این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:25 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
خیلی سخته خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:23 توسط باران.م
|
|
||
|
|
|
|
|
از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن........از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن........ از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن............. از آسمون پرسدين عشق چيست، گفت: باريدن..........از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي
اگر آدمي زندگي را دوست داشت در اغاز تولد نمي گريست لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم،اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود هر چيز دنيا شنيدنش بزرگتر از رسيدن به آن است و هر چيز از آخرت ديدن و رسيدن به آن بزرگتر از شنديدن آن است جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل،و عشق محكوم بود به تبعيد به دورتريندنقطه مغز يعني فراموشي،قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق ،آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي شنيدن صدايش را داشتي،اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند،تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:ديدي قلب همه از عشق بي زارند،ولي متحيرم با وجودي كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني!؟قلب ناليد و گفت:من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبي واقعي باشم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 21:20 توسط باران.م
|
|
||